اصناف 724

متد بازیگری استانیسلاوسکی و بیگانه سازی برشت۱

مقدمه:

توانایی زیستن در عالم این است که حقایق ناچیز بدانی و به آنها عمل کنی! این بالاترین فضیلت در زندگی است. به خداوند احترام بگذار اما زندگی کن به بیانی دیگر خوشبختی در این نیست که عکست را در روزنامه ها چاپ کنند..«ژیرودو.»

امروزه بازیگر باید دارای ویژگی‌های ممتازی باشد که شاید فیلمنامه‌نویس فاقد آنهاست یکی از این ویژگی‌ها غریزه‌ایست که بازیگر را برای بازی کردن بر می‌انگیزد. این غریزه قویتر از آن است که ما می‌شناسیم یا می‌توانیم تشریح کنیم. تمامی وجود بازیگراز جمله فکر او، روان او، روح او و آن جوهر تعیین کننده‌ای که نامش استعداد است بایستی وقف حرفه‌اش شود. امروزه بیشتر مردم ناچار شده‌اند که فقط بخشی از وجود خویش را به کار گیرند آن بخش‌های دیگر وجود که به کار گرفته نمی‌شوند ناآرامی ویژه‌ای در درون بازیگر پدید می‌آورند و این همان چیزی است که استعداد بازیگر را تحریک می‌کند تا خود را ابراز کند.

گرچه این موضوع حقیقت دارد که همه ی ما در زندگی روزانه بازی می کنیم اما همیشه هم خوب بازی نمی کنیم. به کلام دیگر گاهی اجرایمان غیر صادقانه یا غیر قابل باور است.

چگونه درباره ی باورپذیری یک اجرا قضاوت کنیم؟ اِروینگ گوفمن متخصص روانشناسی اجتماعی معتقد است رفتاری که به هنگام اجرای نقش داریم دو نوع پیام یا نشانه ارسال می کند: یکی اطلاعاتی که آگاهانه به دیگران می دهیم( تاثیری که سعی می کنیم بر دیگران بگذاریم)، و دیگری اطلاعاتی که بدون توجه ما بیرون می ریزد(کارهای ناخودآگاهی که از ما سر می زند و نشان دهنده ی این است که احساس واقعی ما چیست). ما در زندگی روزانه ی خود , اطلاعاتی را که بدون توجه بیرون می ریزید با جستجو در نشانه های رفتار ناخودآگاه مانند اشارات گویای جسمانی و لحن صدا، به کمک درک مستقیم حسی خود می فهمیم. سپس آن را در ضمیر ناآگاه خویش با پیامی که آگاهانه داده شده است مقایسه می کنیم. وقتی این اطلاعات دوگانه تناقضی با هم نداشته باشند اجرا برایمان باورپذیر است و وقتی باهم متناقض باشند احساس می کنیم که آن فرد دارد تقلب می کند.

بگذریم.

بحث بازیگری همواره مورد توجه منتقدان و کارشناسان تئاتر بوده و هست. اینکه بازیگر کیست و برای ایفای نقش خود باید از چه تکنیک هایی بهره ببرد تا بتواند هرچه بیشتر و بهتر به شخصیت متن نزدیک شود همیشه مورد تفکر و تعمق تئوریسین ها و نظریه پردازان هنر بازیگری بوده است زیرا در مرحله اجرا بازیگر مهم ترین عامل در هر نمایشنامه به شمار می رود و راه ارتباط متن با تماشاگر تنها از طریق بازیگر رقم می خورد.

اهمیت بازیگری در آغاز قرن بیستم از یک سو به دلیل آشنایی با سنت‌های شرقی در تئا‌تر و بازیگری و از سوی دیگر به دلیل مطالعات علمی و تجربی در رشته‌های دیگری چون روانکای و بیومکانیک بود. همچنین تولد جایگاه شاخص کارگردان در تئا‌تر قرن بیستم نقش مهمی در این پیشرفت داشت.

در هر صورت قرن بیستم به عالم تئاتر دو تئوریسین هنرمند و دو فعال متفاوت عرضه کرده است. اگر چه این دو هنرمندانی بودند که هنرشان مدافع پیشرفت و ترقی و انسان دوستی بوده است لذا باید در نظر داشت که نظر و تئوری آنها درباره ی تئاتر یکسان نبوده است.طبیعاتا این سوال مطرح می گردد که چگونه باید این دو نظر هنری، یعنی نظریه ی استانیسلاوسکی را درباره ی فرو رفتن بازیگر در نقش و نظر برشت را در مورد بیگانه ماندن نسبت به نقش با یکدیگر مقایسه نمود؟ و آیا اصولا این عمل ضرورتی دارد یا نه؟

برای یافتن پاسخ لازم است در نظر بگیریم که اساس تئوری استانیسلاوسکی و نظر برشت را هدف های مختلف تاریخی و سنت های مختلف ملی آن ها تشکیل می داد.

استانیسلاوسکی می خواست که از راه تئاتر به زندگی تاریک طبقه فقیر روشنائی بخشد. و در میان آن تاریکی که آنها را در خود غرقه ساخته است دقایقی از شادی و خوشبختی و زیبایی بوجود آورد. با توجه به این که در زمان وی فقط اشکال کلیشه ای و از پیش تعین شده ی بیانی و جسمانی بازیگری بود که رواج داشت استانیسلاوسکی در جستجوی آن امکانات و طرقی بر آمد که بتواند هنر را هرچه بیشتر به زندگی نزدیک کرده و تبلور و تجسم هر چه بیشتر صحنه ای داشته باشد. وی ضمن مخالفت با جریان غلط تئاتری ترس از سادگی طبیعی می خواست که انسان زنده را روی صحنه نشان داده و تجربه ی بهترین استادان تئاتر روسیه و جهان را تعمیم بخشد و آموزشی را پی ریزی کرده بتواند به رشد واقعی هنر صحنه ای کمک نماید. وی همچنین با ایجاد سیستمی که شکافنده ی قوانین کار و هنر بازیگری و کارگردانی است می خواست ضرورت درک هنر و تسلط بر هنر را به بازیگر بیاموزد. از لحاظ مقایسه می توان اظهار داشت که سیستم استانیسلاوسکی به عنوان یک دوره ی آموزش کامل هنری سرانجام توجه برشت را نیز به خود جلب کرده بود. در این زمینه برشت مینویسد: سیستم استانیسلاوسکی مترقی است به دلیل آنکه سیستم است.

دلیل این جمله آن است که مسائلی که استانیسلاوسکی توانسته است در سیستم خویش مطرح کند مسائلی است که برشت تمام مدت زندگی نسبت به آنها نگران می بود. البته ناگفته نماند که برشت نتوانست با آثار کارگردانان بزرگ روس آشنایی چندانی پیدا کند.

برشت مشاهده می کرد که چگونه احساسات عصبی و تشنج آوری که قبل از روی کار آمدن فاشیسم در ادبیات و هنر آلمان پرورانده شده بود با روی کار آمدن هیتلر مبدل به هیجان و رشد بیش از حد قدرت و لجام گسیختگی های ناشی از آن می گردد. در حقیقت آن ها با تمام قوا می کوشیدند که استعداد انتقاد و استقلال اندیشه را از تماشاچی سلب نمایند و سعی می کردند که او را به راهی که خود مایلند بکشانند. به عقیده ی برشت« تا زمانی که هنر را که یکی از انواع فعالیت های اجتماعی است به حیطه ی بی ارادگی، نیمه ارادی و یا غریزی مربوط می کنند نقش کنترل به عهده ی شعور محول می شود. عقل را باید قانع کرد و معنی این جمله کم و بیش این است که آن را باید وادار به سکوت کرد.»

اما برشت نظریه ی نفی احساس را که محصول برخورد وی با جریانات هنری فاشیستی بود به تحلیل سیستم استانیسلاوسکی نیز می کشاند. وی در تحلیل این مسئله اظهار می دارد:«استانیسلاوسکی از لحاظ صحنه ای نیز با لحظات دروغین که از سطح گرایی و کهنه پرستی سرچشمه می گیرد مخالفت ورزیده و به خاطر حقیقت روی صحنه مبارزه کرده است.» اما مطلب خود را با این جملات به پایان می رساند:« و دستوری برای دروغ واقعی بوجود آورده است»…«این کار و این کار را انجام بده.»

ولی باتمام این ها مدتی بعد برشت درباره ی سیستم استانیسلاوسکی به ارزیابی صحیح تری دست یازید. در یکی از محاورات خویش ( برشت اغلب اوقات اندیشه ی خود را به صورت محاوره بیان می کرد ) چنین می نویسد:

ولی استانیسلاوسکی از بازیگر فرو رفتن در نقش و بالاتر از آن زندگی کردن در نقش را بخاطر نمایش رئالیستی طلب می کند. در ادامه می نویسد:
از مطالبی که در دسترس من بود چنین استنباط میشود. او دائم درباره ی مافوق هدف صحبت می کند و همه چیز را تحت و شعاع ایده می دهد من تصور می کنم که استانیسلاوسکی اغلب ضرورت فرو رفتن در نقش را به این دلیل خاطر نشان می سازد که هنرپیشه را از عادات بد خود بر حذر دارد. او می خواهد عادت را به تماشاگر ایستادن- خود را به نمایش گذاشتن و لاس زدن با تماشاگر را به وسیله ی رفتن در عمق سیما از وی بگیرد و توجه او را به بازی سیما معطوف دارد و این کار را با اصرار هر چه تمام تر حقیقت نامیده است.
در جملات فوق تایید این مساله که استانیسلاوسکی برای ایجاد هنر رئالیستی(قابل توجه دوستان: من در بعضی از منابع به هنر ناتورالیستی برخورده ام.) می کوشیده است قابل توجه و تامل است.معهذا وی با وجود اینکه مافوق هدف را در سیستم استانیسلاوسکی صحیح ارزیابی میکرد به زور می خواست فرو رفتن در نقش که استانیسلاوسکی از آن دفاع می نمود را از تز او جدا سازد و می کوشید عناصر سیستم را که تشکیل دهنده ی واحد متشکلی بودند از هم جدا گرداند.
بازیگریه متد از تئاتر گروپ و نظریه های استانیسلاوسکی و واختانگوف و با همکاری لی استراسبرگ با این دو شروع شد .
به طور کلی دو نظریه پرداز بزرگ در هنر بازیگری وجود دارد: کنستانتین استانیسلاوسکی و برشت …
البته هر دوی این بزرگان در کار خود نمونه بودند اما نظریات شان در مورد بازیگری تفاوت های بسیاری با هم داشت که البته نمی توان گفت این تفاوت صدمه ای به کار بازیگر وارد می آورد بلکه بازیگر می تواند با مطالعه و تسلط یافتن بر این نظریات و کمک گرفتن از آنها راه خود را بیابد . و به طور کل ریشه ها ی بازیگریه متد متعلق به استانیسلاوسکی است که استلا ادلر و بقیه ی اعضای تئاتر گروپ در اموزش بازیگری از آموخته ها و عقاید استانیسلاوسکی کمک می گرفتن و پیرو همین مکتب بودند و اکتورز استودیو هم با پایبندی به همین اصول بازیگری متد شکل گرفت.
متد بازیگری استانیسلاوسکی و نظریات بیگانه سازی برشت:

همانطور که ما در زندگی روزمره مجبور به رعایت قراردادهای حرکتی هستیم ، بازیگر سنتی دلسارته (مولف کتابی در مورد ژست بازیگران) هم براساس فرمولهای او قراردادی عمل می‌کند: برای ترسیدن دستش را پشت دهانش می برد، برای قبول نداشتن شانه‌ها را بالا می‌اندازد و برای نشان دادن تفکر چشمانش را تنگ می‌کند… مشکل اینگونه بازیگری سنتی و قراردادی این بود که همه‌ی بازیگران می‌خواهند همانند هم به یک گونه عمل کنند و اعمال واحدی را انجام دهند. این شیوه سنتی بازیگری در اواخر قرن نوزدهم میلادی و اوایل قرن بیستم با خیزش انقلابی ویلیام آرچر، آندره آنتوان و استانیسلاوسکی باعث شد تا بازیگری ناتورالیستی متولد شود و شیوه‌ای از بازیگری که معمولا آنرا «مدرن» می نامند.

استانیسلاوسکی بزرگترین کارگردان رئالیسم قرن 19 و 20 است که شیوه اش بنام سیستم متداکتیو نام دارد. تاکید وی بر روانشناسی درونی بازیگر و افزایش هیجانات و احساسگرایی تماشاگر دارد و تماشاگر نمایش را دچار درگیری عاطفی می کند. دلیل استانیسلاوسکی برای پدید آوردن سیستم مدرن بازیگری این بود که او شیوه های اجرایی قدیمی را برای اجرای نمایشنامه‌های جدید چون نمایشنامه‌های چخوف، ایبسن، استریندبرگ و دیگران بی مصرف و ناهمگون می‌دانست. در ایالات متحده آمریکا سیستم بازیگری او به نام سیستم متد شهرت یافت و بسیاری از بازیگران متوسط را به شهرت رساند. سیستم استانیسلاوسکی سیستمی تکنیکی بود که بازیگر بوسیله آن بتواند نقش خود را به صورت ناتورالیستی (طبیعی) اجرا کند. عمر بازی ناتورالیستی تقریبا به اندازه سینماست و آموزش این شیوه بوسیله استلا آدلر و لی استراسبرگ صاحب تعریفی جدید شد. هر بازیگر با فراگیری سیستم بازیگری متد در «اکتورز استودیو» در نهایت شیوه خود را پیدا می‌کرد: شیوه درونگرا و برونگرا. ممکن است از این تجزیه (برونگرا و درونگرا) به یاد نظریات یونگ درباره روانشناسی شخصیت بیفتید اما در واقع این دوشیوه چنان که با نظریات یونگ ارتباط دارند به همان مقدار هم از این نظریات دور هستند.
شیوه درونگرا شیوه‌ایست که بازیگر نقش را درون خود می‌سازد و سپس همه اطلاعات را به ناخودآگاهش می‌سپارد و از آن پس این ناخود آگاه است که در شرایط گوناگون و درموقعیت‌های متفاوت واکنش نشان می‌دهد و بدن بازیگر را به حرکت در می‌آورد. در واقع نقش از مسیر عواطف و فردیت بازیگر می‌گذرد و رنگ و بوی درونیات بازیگر را می‌گیرد. به عنوان مثال بازی دانیل دی لوئیس را در فیلم‌هایش به خاطر بیاورید. از پای «چپ من» تا «خون به پا می شود» او همواره از این سبک برای بازی خود استفاده کرده و شخصیت را در درون خود حل کرده و به ناخود آگاهش سپرده است.
برتولت برشت سالها بعد از استانیسلاوسکی شیوه‌ای را تئوریزه می کند که با شیوه ناتورالیستی مدرن تفاوتهای زیادی دارد. سیستم فاصله گذاری برشت شیوه‌ایست که امروزه آن را با نام بازیگری برونگرایانه می شناسیم که برخی از آن به بازیگری پست مدرن یاد می کنند. شیوه برونگرا شیوه بازی است که بازیگر نقش را بر روی بدنش می‌سازد؛ حرکات و رفتار مشخصی را تعیین می‌کند و عقل بازیگر است که به او فرمان می‌دهد نه احساس وی. در سیستم تئاتر برشت منطق در برابر احساس، روایت در برابر طرح و توطئه و اندیشه در برابر داستان قرار می‌گیرند و شیوه فاصله گذاری برشت هم برای اینگونه تئاترهایی تئوریزه شده است که هم اکنون در بازیگری سینما هم به کار بسته می‌شود. بخش اصلی این اندیشه را برشت از نمایش‌های چینی و ژاپنی اقتباس کرده است و هدفش دو جنبه دارد: از یک سو با فاصله گذاردن بین تماشاگر و رویداد توجه او را به اندیشیدن جلب می‌کند نه همذات پنداری و دوم اینکه می‌پرسد اگر تماشاگر تا به جایی در موقعیت کاراکترها غرق شود که هویت خویش را از یاد ببرد آنگاه هدف تئاتر چه می‌شود؟ برشت معتقد است فاصله انتقادی و برداشت عقلی – علمی نوین به تماشاگر امکان می‌دهد تا پدیده‌های به ظاهر طبیعی و بدیهی را به همان دیدی بنگرد که نیوتن به سیبی که از درخت افتاد نگریست. بازیگر پیرو مکتب استانیسلاوسکی برای نمایش دادن هیجان در درون خود نیز هیجان واقعی بر می‌انگیزد (بازی درونگرا) ولی بازیگر مکتب برشت همین هیجان را از طریق یک حرکت یا رفتار تعیین شده نشان می‌دهد (بازی برون گرا). به عنوان مثال اگر بازی دی لوئیس و پاچینو را مقایسه کنیم متوجه آن می‌شویم که دی لوئیس درونگرا قبل از فیلمبرداری کاراکتر را شناخته اما پاچینو برونگرا در جلوی دوربین هم مشغول کشف شخصیتی است که بازی می‌کند و هنوز او را کامل نشناخته زیرا قرار است آن را نمایش دهد نه اینکه او را زندگی کند. البته نباید اینگونه پنداشت که هر کدام از بازیگران صاحب سبک تنها از یکی از این دو شیوه تبعیت می‌کنند، بلکه فراوانند بازیگرانی که از هر دوشیوه (هم درونگرا و هم برونگرا) استفاده کرده‌اند و در بازی‌هایی پیچیده‌تر، همزمان از هر دو شیوه بهره برده‌اند.

استانیسلاوسکی سیستم آموزش بازیگری خویش را در مجموعه ای تحت عنوان «هفت پله کمال» تقسیم می کند که عبارتند از:

۱- تمرکز ۲- هوشیاری ذهنی ۳- جرات ۴- آرامش ۵- کنش قهرمانانه ۶- اصالت ذهنی ۷- شادی

برای کشف نقش باید از بیرون شروع کرد

۱- علت اینکه باید از بیرون شروع کرد این است که اعمال بیرونی قابل رویت و برای هنرپیشه قابل لمس باشد.

۲- باید در روان نقش مسلط شد. مهمترین کار هنرپیشه بر روی صحنه، تسلط بر درون نقش است که ابتدا باید اعمال بیرونی را تبدیل به عادت کرد.

۳- حتی نقشهای غیر حقیقی باید در حد حقیقی بودن تجسم شوند تا حس ایمان (ایمان به نقش) در هنر پیشه برای آفرینششان بیدار شود. مثلا در نمایشنامه هملت، روح پدر هملت نباید غیر حقیقی تجسم شود و تماشاگر باید به این باور برسد که انگار روحی واقعی پا به سن گذاشته است که در سیستم برشت اینگونه نیست و تماشاگر باید قبل از هر چیز بداند که بازیگر در حال ایفای نقش روح در صحنه است و نباید آنرا واقعی بداند.

۴- قدرت تجسم در بوجود آمدن نیروی خلاقه هنرمند نقش اساسی دارد. هنرپیشه در این نقش باید از خود بپرسد: « اگر» من در این وضیعت بخصوص قرار می گرفتم چه می کردم! و با این سئوال تخیلش را به کار می اندازد ودر نتیجه موفق به کار خلاقه می شود اما در سیستم برشت بازیگر احتمالا باید به این پرسش پاسخ گوید که اگر من این وضعیت را مشاهده می کردم به چه آگاهی ای می رسیدم؟

۵- انجام رفتارهای ظاهری مثل پیاده کردن نت بر نوار موسیقی است در حالی که نوازنده باید علاوه بر پیاده کردن نت تمام وجودش را در این کار بگذارد.

۶- مهمترین اعمال و رفتار برای ما آنهایی هستند که سر منشا آنها زندگی درون نقش است.

۷- برای درک شخصیت غیر واقعی می توانیم یک شخص واقعی را تصور کنیم که ما را به یک میعادگاه سری می خواند. وقتی این تعریف را با توصیف اودر ارتباط با حقیقی جلوه دادن شبح هملت بزرگ، مقایسه می کنیم به راز کار استانیسلاوسکی پی می بریم. یعنی وضیعت داده شده توسط شکسپیر و چیزی که ما تصویر کرده ایم. تفاوت کار شکسپیر و استانیسلاوسکی آن است که وضعیت شکسپیر غیر قابل پذیرفتن است و وضعیت تصور شده پذیرفتنی است. کار هنرپیشه آن است که این اتفاقات و حالات را با نیروی خلاقه بیافریند.

او درباره وظیفه کارگردان در رابطه با هنرپیشه چنین می گوید:« وظیفه کارگردان آن است که مواد وعوامل موجود در نقش و تشکیل دهنده آن را با دقت ودلسوزی در وجود و روان هنرپیشه بیابد و نمود دهد، نه اینکه سعی کند این مواد را از خارج به درون هنرپیشه، به زور رسوخ دهد.» او اغلب کارگردان را با یک باغبان مقایسه می کند که سعی دارد درختان میوه را خوب پرورش دهد تا خوب ثمر دهند نه اینکه خودش میوه بیافریند در صورتی که می توان گفت برشت خود بازیگر را باغبان می داند که ثمره کارش را در آگاهی تماشاگران می داند. استانیسلاوسکی برای اولین برخورد هنر پیشه با نقش اهمیت بسیاری قائل است. او می گوید:« لحظه آشنایی هنر پیشه با نقش را می توان با لحظه آشنایی و اولین برخورد مرد با زنی که در آینده به همسری اش در خواهد آمد مقایسه کرد که لحظه ای فراموش نشدنی است. اولین اثر، درلحظه آشنایی با نقش در هنرمند تاثیری قطعی دارد واز بین بردنشان امکان پذیر نیست. این اولین برخورد مرکز احساس خلاقه هنرمند می گردد و اولین پله آفرینندگی است.»

:ادامه مطب در لینک زیر

متد بازیگری استانیسلاوسکی و بیگانه سازی برشت۲

 

منابع:

_تاریخ تئاتر…اسکار براکت

_بازنگری در بازیگری…فیلیپ زاریلی.

_تکنیک برشت…شیرین تعاونی.

_مجموعه آثار استانیسلاوسکی جلد پنجم.

_آخرین درس بازیگری استانیسلاوسکی.

_تکنیک بازیگری…استلا آدلر.

_بازیگری و تحلیل بازیگری…رضا کیانیان.

_درباره تئاتر…برتولت برشت.